سلام

یک شعر کهنه دارم:

      خورشید زاده!

دیدم به خواب بر دل من بوسه داده ای

لب بر لبش چو غنچه به تنگی نهاده ای!

 

ای رمز با شکوه ترین اتفاق ها

کی می رسد که جار زنند اوفتاده ای!

 

ای  دوست عار توست که دردم دوا کنی!

تو شه سوار عشقی و من پا پیاده ای...!!

 

ای آبروی عاشقی ام وام دار تو

یک جملۀ سلیس و روان: فوق العاده ای...!

 

هر بار من به عشق تو از جان گذشته ام

یک جان زنده تر به من مرده داده ای!

 

امشب اگر به خواب رود چشم خسته ام

می بینمت اگر رسد از تو  اراده ای!

 

در یک بهار نسترن و یاس و اطلسی

بالاتر از صنوبر و سرو ایستاده ای!

 

من با تو کی قیاس کنم هر چه غیر توست

تو از توان جملۀ خوبان زیاده ای!

 

از ناز خود نکاه نیازم به ناز توست

تنها تو از دماغ بهار اوفتاده ای!

 

ماهی که سیل زلف سیاهت نقاب توست

شاید هم آفتابی و خورشید زاده ای!

سالار عبدی-3/4/87