سلام ای آسمان در چشم بارانی تان زندانی!

با اندوه آمدن ماه عشق و ایثار ُ ماه قله نشینی عبودیت و شور ُچهارپاره ای با عنوان اسم اعظم تقدیم حضور می کنم

این شعر سال گذشته در سفرم به شهر زنجان  عصر تاسوعا سروده شده است

در ضمن نقدی برای مجموعه غزل شیما شاهسواران احمدی با عنوان دختری مینیاتوری بودم تدارک دیده ام که ظرف چند روز آتی تقدیم خواهد شد

و دیگر عشق...!!

 

         اسم اعظم...!(این چهارپاره در عصر شب تاسوعا در زنجان مقارن با دسته عزاداری حسینیه اعظم سروده شد!)

 

ای نام با طراوت تو اسم اعظمم

ای در ضریح خاطر من حس مبهم ام

مجنون ترین مسافر چشمان تو منم

هرچند در نگاه تو از هر کمی کمم!

 

ای آبروی عاشقی ام وام دار تو

ای تک تک دقایق من سوگوار تو

غربت چکیده بر سر ناسازگاری ام

ای ذره ذره عاشقی ام ساز گار تو!

 

بشناسم! از سلاله مردان بی کسم

در آرزوی چیدن تو سیب نارسم

افسوس تو مسافر اقلیم دیگری

روزی که من به شهر شکوه تو می رسم!

 

ای شور تو مخاطب افسانه غزل

در آتش تو پر زده پروانه غزل

با سنگ عاقلان سر و دستش شکسته است

دل داده در هوای تو دیوانه غزل!

 

کوس عزای توست که در شهر می زنند

مهر جنون به شاکله قهر می زنند

یک دست جام باده و یک دست بغض تو

اما درون باده من زهر می زنند!

 

ای کاش می نشست تبم در گمان تو

پر می شکست زخمی بی آشیان تو

پرواز را به خط جنون سرخ می نوشت

در قامت ترانه ای از آسمان تو..!

 

ای کاش در دلت غم این خسته می نشست

این رشته محبت از هم نمی گسست

در سینه ام که زخمی دریای شورهاست

آیینه شکوه تو هرگر نمی شکست

ای کاش چشم های تو را خون نبسته بود

از روزگار و دیدنش هرچند خسته بود

هرشب تویی که خواب مرا مست می کنی

یا آن جنون که بر سر رویا نشسته بود..!؟

 

عاشق کجا زدیدن تو سیر گشته است؟

هرچند از شکوه غمت پیر گشته است!

غربت نشینی تو به بالای نیزه ها

در لحظه هاش بغض گلوگیر گشته است..!

 

سالار عبدی-4/10/88