با پستی جدید به روز شده ایم و از این که چند ماهی ست به علت ضیق وقت نمی توانیم طبق وعده به روز شویم و اطلاع رسانی کنیم ، جدا شرمنده هستیم.
و اما در این نوبت با یک مثنوی و یک نقد مرثیه ای در خدمت دوستان هستیم.
واقعیت این است که در حوزۀ شعر آیینی ، نقد ، مظلوم تر از حوزه های دیگر است و آن گونه که باید و شاید گامی در این خصوص برداشته نشده است.
من در این پست ، نقد مجموعۀ شعر مرثیه ای " طوفان واژه ها " سرودۀ دوست شاعرم "حمیدرضا برقعی " را در معرض دید گذاشته ام!
به انضمام مثنوی " کوچه " به مناسبت شهادت بانوی بی نظیر دو عالم ، بتول عشق! " که امیدوارم ما را هم چنان با نظرات و انتقادت تان دل گرم سازید.
و دیگر عشق...!
مثنوی کوچه
به مناسبت شهادت بانوی بی حرم
در کوچهای که آینهاش زنگ بسته بود
بغضی در انتظار شکستن نشسته بود
آهی در اوج، مرثیهای را کشیده بود
دردی، فرود دست یکی را شنیده بود!
یک دشت لاله ، سوگ گلی را خمار بود
چیزی گلوی شاعریام سوگ وار بود!
فرّ و شکوه لشکری از دل شکسته بود
شوری به جای قافیه در خون نشسته بود!
مردی غریب و بیکس ، آن سوی ماجرا
بیکستر از صداقت و تنهاتر از خدا
شرمنده از بیان بزرگیش ، واژهها
زانو به غم گرفته در آغوش، بیصدا!
مردی که آفرینش از او سر گرفته بود
عشق از کبوتر نفساش پر گرفته بود
باب ولایت و ادب آموز آفتاب
بنیانگذار شور امامت ، ابوتراب!
......
……..
برگرد ای قلم به سر سوگ وار غم
طی کن شعاع مرثیه را در مدار غم!
با یاد آن فرشتۀ بیسرزمین عشق
بالا بزن به بیکسیاش آستین عشق!
دست شکستهای که جهان نقش بند اوست
چیزی بگو که عاشقیام مستمند اوست!
بانوی بینظیر دو عالم، بتول عشق!
تنها سلالۀ گل باغ رسول عشق!
چشم اش شکوه را به غلامی خریده بود
دستی بر آفرینش ریحان کشیده بود!
لرزیده بود قلب خدا از محبتش
شاید که ناز عاشقیاش را خریده بود!
.....
.......
در کوچهای که آینهاش زنگ بسته بود
اشکی به پای لاله سرخی شکسته بود
ابلیس ، راه کوچه به نیرنگ بسته بود
دنیا در انتظار قیامت نشسته بود!
یک کوچه درد!، مادر و فرزند در کنار
میثاق دست مادر و فرزند استوار!
طفلی که حسن را به غلامی نخوانده بود
حسنی که در طراز نگاهش نشانده بود!
زیباترین قصیدۀ غربت به نام او
دنیا به کام دوزخ و جنت به نام او
آن رهبری که صبر ز نامش وضو گرفت
آب شهادت از جگرش آبرو گرفت
بر چشم آفتابی او ماه مشتری
یوسف گدای جاذبهاش!، پور حیدری
سبط غزلترین طرب جاودانگی
با عشق خو گرفته به رسم یگانگی
هین! آخرین منادی تسبیح گوی وحی
هان! مست چشم باده فروش اش سبوی وحی!
ختم تمام آن چه بگنجد به دفتری
برده دل تمام غزل را به دلبری!
منجی ترین اقامۀ سلطان بی نشان
اقرا به نام عشق و محبت!، بخوان! بخوان!
روشن ترین چراغ به تعبیر آفتاب
ای آفتاب عشق!، به شیدایی ام بتاب!
میثاق بسته با نگه مست آسمان
ابروی بندگی ش کمر بسته از کمان!
توفان نشانده بر دل بی باک عاشقی
" تو! با توان جمله خوبان موافقی!؟ "
زیبا و بیبدیل، طنین محبتش
دریا نشسته تشنه به خوان کرامتش
آغوش عشق، باز به ناز نگاه او
مایوس برنگشته کس از بارگاه او!
رقص تبر همیشۀ عالم به دست او
تندیس بت ، شکستهترین پای بست او
من کیستم که صحبت سنگ و تبر کنم؟
بهتر که شرح عاشقی ام مختصر کنم!
......
………
برگرد ای قلم به سر سوگ وار غم
طی کن شعاع مرثیه را در مدار غم!
صحبت ز حسن طفل سزاوار عشق بود
زیباترین نشانۀ پرگار عشق بود
در کوچهای که آینه اش زنگ بسته بود
میثاق دست مادر و طفلی گسسته بود!
ناقوس غم، به حزن، درآمد گزیده بود
بر پلک عشق سرمهای از خون کشیده بود!
افتاده روی خاک به قاموس آفتاب
اشکی که در ردیف گلوسوز اضطراب
میجوشد از صحیفۀ کوثر به گونهاش
چشم فلک سراغ ندارد نمونهاش!
دستی به گونه دارد و چشمی به آسمان
خورشید رخ گرفته به سرخی ش بی گمان
افتاده روی عرش زمین گوش وار عشق
استاده اشک بر رخ ، پروردگار عشق
بغضی شکست و اشکی از آه خدا چکید
خون نبوت از دل ابر حیا چکید
از غنچهای شنیده شد: ای وای مادرم!
ای مادر شهادت! بانوی بی حرم!
در کوچهای که ...!
اردیبهشت 88 قم
نقدواره ای بر مجموعۀ " طوفان واژه ها" سرودۀ " سید حمید رضا برقعی"
شعر آیینی سرودن سختی های خاص خودش را دارد. سخت است چون واقعا باید به آن چه می سرایی عاشق باشی، صادق باشی و در دلت غوغایی باشد:
(( عاشق شده ام در دلم از تو غوغاست الان این جا گرد همایی برپاست...! )) (نویسنده)
باید به آن چه می سرایی اعتقادی راسخ داشته باشی ، البته ممکن است بگویید هنر اصیل و ناب ، فلسفه اش همین است و من می گویم درست است ، اما در این میدان تا نخواهند ، نخواهی توانست ، نه می تواند فرمایشی باشد ، نه دستور بردار است و نه تکلیفی ! اگر فرمایش و دستور و تکلیفی هم هست باید از جانب و سمت و سوی خود شان باشد و گرنه دم بر نیاورده خفه خواهد شد...!
اجازه بدهید اول مساله را کمی بیش تر بشکافم تا برسم به اصل مطلب ، اصل مطلب این است که در این سلسله نوشتارم می خواهم مجموعۀ شعری آیینی با عنوان " طوفان واژه ها" را به نقد بنشینم ، مجموعه ای کم حجم 68 صفحه ای که شاعرش – سید حمیدرضا برقعی - ، را در جامۀ آیینی سرا به خوبی معرفی کرد و مجموعه اش را به چاپ های بعدی هم رساند. مجموعه ای که در قم و توسط انتشارات ابتکار دانش به چاپ رسیده است و سروده های بین سال های 1384 تا 1386 شاعر را در بر می گیرد.
با ورود قطار پیش رفت و تکنولوژی در همۀ ابعادش به ایست گاه مدرنیت و پر رنگ تر شدن شاخصه های مکاتبی چون اگزیستانسیالیسم و اومانیسم - که بر آن بود تا نگاه به آسمان را از یاد چشم های جست و جوگر انسان بگیرد و به پایین تر ها بدوزد - ، یکی از جدی ترین دغدغه های روشن فکران دینی ، پیدا کردن ارتباط محکمی و ایجاد تناسبی معقول بین دین داری و مدرنیت بود! آیا دین و معرفت دینی ، امری فردی و خصوصی ست یا اجتماعی و گروهی و سوال هایی از این دست:
- جای گاه و حوزۀ دین در جهان اندیشه ورزی و علم محور مدرن کجاست؟
- دین برای نیازهای تازۀ بشر مدرن آیا پاسخی دارد؟ اگر دارد چه پاسخی؟
- رابطۀ دین با فلسفه ای که آبشخورش ، اقتضائات مدرنیت است چیست و آیا منابع معرفت دینی از معارف علمی، فلسفی ، عرفانی ، تاریخی سیراب می شود؟
- گوهر و جوهرۀ دین چیست؟
- آیا دین همان ایدئولوژی ست یا...؟
و ...
این سوالات و چالش های اساسی در نهایت به سود دین منتج گردید و بشر دچار سوء تفاهم و به بی راهه رفته که همه چیزش را در پستوهای تاریک اندیشۀ مادی محور خود جست و جو می کرد و در نهایت به انزوای کامل دین رای داده بود را کمی در اندیشه های جدیدترش به تعدیل و میانه روی کشاند.
انسان غربی که در اویل قرن بیستم فکر می کرد با پیش رفت های چشم گیر صنعتی و تکنولوژی و خرد گرایی صرف ، می تواند با تقدس زدایی کامل به عصر طلایی و آرمان شهر رویایی اش برسد، چنان عرصه را به دست کج فهمی خود بر خود تنگ و به بن بست رسیده دید تا دوباره وادارش کرد تا به نفی آن چه با افتخار و اقتدار به اکتسابش می بالید و تفاخر می کرد ، بپردازد و پشت کند و به احترام سنت ها و آیین های اخلاقی – دینی گذشته اش به پا خیزد!
البته ، ایست گاهی که بشر هراسان هم اکنون در آن توقف کرده ، ایست گاه معتبر و قابل اطمینانی نیست . چه ، مگر می شود به همه چبز مشکوک بود و روی آسایش دید؟ تمدنی که حتی وجود خداوند را به نسبیت طنز ، تمسخر و ریش خند می گیرد ، چه ره آوردی می تواند برای سعادت بشریت داشته باشد؟ اما حداقلش این که بشر فهمید بدون قطع ارتباط با مقدسات و اعتقادات آسمانی خود ، دیر زمانی نمی پاید و نمی تواند روحیّۀ امید و آینده باوری را در رگ های حیات خود جریان دهد! پس دوباره – اگرچه این بار نسبی و با اما و اگرهای دیگر - ، به اعتقادات سابق خود وقع نهاد.
و اما در این میان ، دین مقدس اسلام که از تشخص ویژه ای برخوردار است ، از جای گاه متمایز و منحصر به فرد خود بدون اندک تزلزل و تکانه ای نقش پررنگ خود را به رخ می کشید و خود می نمایاند. این دین که به علت عدم انحراف و دست کاری کتاب آسمانی – قرآن - ، با داشتن هادیان و رهبران آینده نگر و برنامه ریز می تواند به عنوان منجی ، رسالت نجات بخش اش را عملی سازد، هم واره با نگرۀ متفوق و برتری جویانه اش در سیالیت زندگی مدرن جاری بوده و هست. چه ، من بزرگ ترین علت ظهور و بروز مکاتب فکری عقیدتی چند قرن اخیر غرب را در نارسایی و ناتوانی دین هاشان - که به علت انحرافات فراوان قادر نیست از لحاظ اندیشه ای ، تفکر اندیشه ورزان خود را اقناع سازد - ، می دانم که دین ما از این امر مستثنی ست.
و با تمام احترام و تقدسی که برای تمام ادیان آسمانی قائلم ، دین مبین اسلام و مذهب اثنی عشری شیعه را نماد و نمود کامل یک دین انسان ساز و جهان شمول با محوریت عشق و محبت می دانم. بدون آن که عمدا سخنم را به هیچ تعصب و جانب داری کورکورانه ای بیاگنم ، می خواهم در کمال صداقت و صراحت بپرسم که شما کدام دین و مذهبی را سراغ دارید که این همه عشق و نوع دوستی در آن جریان داشته باشد؟ فرهنگ ایثار ، حرف اول و آخر آن را بزند؟ کدام شخصیت تاریخی را می شناسید که با یاد آوری اش – خواه ناخواه – خون حماسه را در رگ محبت پیروانش بل که کل کالبد بشریت بجوشاند و اشک ارادت از چشم هاشان سرریزد؟ فرهنگی سراسر شور ، عشق، محبت، نوع دوستی مهراندیشی، حماسه ! پس بیایید به داشتۀ ایمان، دقیق تر تامل کنیم و به ماهیت و سرشت شیعه بودن مان با افتخار ببالیم ! البته بحث جدی و کارشناسی در این حوزه کار من نیست . چه ، من منتقدی عشق محور هستم که به قواعد و قوانین خشک و جامد ادبیات و موسیقی اندکی از شور و جنون ذاتی ام را می دمم و در ظرف کلمات می ریزم و ارائه می کنم...!
گفتم شعر آیینی سرودن سخت است . واقعا من این گونه می اندیشم و تا عشقی قبلی و قلبی نباشد نمی توان سرود و سرود! اما در این میان در مملکت خودما ن ، اگر نخواهم شعار بدهم و حرف هایم نزدیک به واقع باشد، حتی موسیقی ی هم که امروز به نام ردیف آوازی ایران جمع آوری شده است ، بیش تر مدیون نغمه های آیینی عاشورایی ست که به الهام از آن ها این ردیف توسط اساتید دورۀ قاجاری ، علی اکبر فراهانی و دو فرزندش میرزا عبدا... و میرزا حسینقلی خان روایت و ثبت و ضبط گردیده است ، پس حالا که اروپا و جهانی که حتی خداوند را از صحنۀ تعاملات زندگی زمینی خود کنار گذاشته بوده با دچار شدن به سرگیجه ای مزمن - به اشتباه بزرگ خود معترف- ، دوباره تمام آیین ها و سنن اخلاقی ، دینی اش را به نسبت در زندگی خود بازخوانده است ، پس ما که حتی هنر سرزمین خود را مدیون و مرهون شعر و ادبیات آیینی مان هستیم آیا نباید با جدیت و کوشش فراوان به کنکاش ، آسیب شناسی و بررسی های گسترده در این حوزه بپردازیم؟!؟
طوفان واژه ها، مجموعه ای ست با زبان و بیانی ساده ، صمیمی ، بی غل و غش که در آن شاعر کوشیده است تا آن چه در دلش به عشق ، محبت و ارادت اهل بیت جوشیده است را به شعریت برساند و در این قالب ارائه کند. شعرهایی بی تکلف، بی آن که بخواهد بار اضافی بر خود بندد یا تظاهر به چیزی ، غیر از آن چه دارد کند ، اما برخاسته از باوری زلال و اعتقادی راسخ که لذت خواندن را در خواننده مضاعف می کند.
من قوی ترین رکن شاعرانگی این مجموعه را حس و عاطفۀ مستتر در آن می دانم. برقعی به خوبی توانسته است اعتقادات اندیشه ای قلبی خود را بی تعارف و تصنّع ، ساده اما شاعرانه ، در طبق اخلاص عاطفه اش بگذارد و در قالب این خصیصه به مخاطبش بنوشاند! اندیشه ای که در عاطفه جای گرفته ، نهادینه شده و خواننده با شنیدن شعرها، اتوماتیک وار ، پیام ارادت و محبت شاعر را به آن چه با جان و دل می اندیشد و باور دارد ، در جلد عاطفه و احساس دریافت می کند. البته ، این عاطفه ، هم خوانی دارد با سبک شاعران هندی سرای و در چند ترکیب موجود، به قول جناب مجاهدی در مقدمۀ کتاب، نزدیک به مکتب وقوع که توسط برقعی در شعر آیینی هم اکنون تبلور یافته است ، اگرچه در برخی ابیات ، سادگی بیش از حد اشعار، می تواند ضعفی کلیشه ای به دنبال آرد ، اما شاعر به عقیدۀ من فارغ از این مسائل ، فقط حس رقیق و شفاف خود را با چشمانی نیم بسته و دلی بینا روایت کرده است .
مشکل عمدۀ شعر آیینی امروز، یعنی انتزاع و ذهنیت به جای عینیت - که تصاویری کم حجم و کلیشه ای را با زبانی شعارگونه و تکراری روی هم تلنبار می کند و شاید کم ترین توجهی در آن در خصوص به روز شدن و هم سان سازی با ادبیات روز انجام نشده است - ، در این مجموعه تا حدودی و از زوایایی کم رنگ تر شده است و شاعر با استفاده از توانایی های زبانی ، خلق تصاویر عاطفی و کشف ساحه های جدید و افق های دیگر، قدم های خوبی برداشته است ، اگرچه باز جا برای کار زیاد است و من اطمینان دارم در شعرهای بعدی برقعی پیش رفت های ایماژی زیادی خواهیم دید.
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تو را مثال زدم
ص20
آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد
در دست ابن ملجم میدان ، عمود بود
ص27
چه کودکی بزرگی است این که دستانت
گرفته بود به بازی گلوی سلسله را
ص33
می بینید که شاعر در فضاهای بسیار گفته شده و راه های بسیار رفته، دنبال سیاقی جدید رفته و تا حدودی توانسته حرفی تازه تر و تصویری عینی تر ارائه نماید.
پارادوکسی که در شیوۀ روایت گری این مجموعه می بینیم و تا حد زیادی موجب تفوق و خوش آیند آن از دید خواننده می تواند باشد ، لحن حماسی آن است. شاعر حتی در بیان جان گدازترین مرثیه ها هم این لحن حماسی را حفظ کرده است . پس ، بیان از طرفی ساده ، بی تعارف ، بی پرده و شفاف است ، از سویی روایت گر مرثیه و داغی ست که خوانندگان هم واره متالم و متاثر از آن هستند و از جنبه ای دیگر لحنی حماسی و کوبنده با ریتمی عاشقانه، جزء نگر، عینی و سرشار از حس و لبریز از عاطفه دارد!
عاشقی را به وجد می آری یوسفانه تبسمی داری
به کدامین ملیح رفتی که چهره ای سبز و گندمی داری
وصف آیینه کار شاعر نیست از لب خود شنیدنی هستی
کاش می شد خودت بگویی که از خودت چه تجسمی داری
مرهم و زخم در نگاه شماست حلقۀ اتحاد و خوف و رجاست
بر سر مهربانی چشمت مژه هایی تهاجمی داری
ص42
من حاضرم قسم بخورم عشق اگر نبود
عمان نبود ، محتشم آوازه ای نداشت
دیوان شعر هیچ ، که حتی بدون عشق
قرآن (-) کتاب معجزه (-) ، شیرازه ای نداشت
ص38
یقینی که در دل شاعر موج می زند با شور و شوق به عشق آمیخته در کل ابیات، موجب ساخته شدن برخی حسن تعلیل ها و زیبایی های معنوی گردیده است:
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
ص55
همواره در برابر لیلی جنون کم است
شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است
ص46
علی برادری اش را به عدل ثابت کرد
که شعله جانب دست عقیل می آورد
ص37
روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
ص26
دکتر سید مهدی زرقانی ، در مجموعۀ نفیس اش" چشم انداز شعر معاصر" که من بسیارها از آن آموخته ام ، در نقد شاعرانگی مهرداد اوستا به ابهامی عجیب اشاره می کند که در این بخش به آن اشاره و پاسخی ارائه می کنم.
وی معتقد است شعر اوستا نه تازه است ، نه آن چنان تصویر جذابی دارد، نه زبان نویی دارد و نه کشف حوزۀ عاطفی دیگر! اما زیبا ، موفق و تاثیرگزار است. چیزی غریب در دل کلمات شعری اوستا پنهان شده است که گریزپای و رمنده هم هست و منتقد و پژوهش گرش تنها می تواند چندین گام در پی اش بدود ( آهوی رمان زیبایی در غزل، آن غزل) که شاید این جنبۀ استاتیک برای خود شاعر هم جنبۀ عقلانی و توجیه کننده ای نداشته باشد . البته این درست است. من هم در برخی جاها در نقد و تحلیل برخی اشعار شعرا به این باور شاید پارادوکسی رسیده ام ! و وقتی خواسته ام شعر را از جنبۀ استاتیک( زیبایی شناسی) ، در چارچوب قواعد نقد و تحلیل بررسم، حرفی برای گفتن شاید نداشته ام جز این که شاید شعر در ظاهر فقیر و تهی دست از هر جنبۀ زیبایی است اما به شدت دل ربا ، جذاب و مخاطب پسند! البته یک دلیل آن را این می دانم که اصلا زیبایی ، قابل اکتشاف و پرده برداری نیست ، زیبایی در ذات خود رمزآمیز است و همین که علت و دلیل زیبایی کشف شد ، می میرد و به آخر می رسد که البته دکتر زرقانی هم به این مهم پرداخته اند.
شعر هم در بسیاری از حوزه های شاعرانگی اش همین خصلت را دارد و تنها می توان شنید و لذت برد، همین. و این رمز و راز حتما برای خود شاعر هم تبیین عقلانی ندارد! شاعری که در دل اشعارش زندگی می کند و شعر از دل او برمی خیزد ، لاجرم شعرش را به دل هم خواهد نشاند. برقعی هم از این مقوله نمی تواند زیاد جدا باشد. شاید یکی از علل تاثیرپذیری شعر وی همین موضوعی ست که مطرح کردم . وحدت و انسجام عاطفی یک شعر باعث می شود عاطفۀ خواننده متمرکز شود ، در نتیجه تاثیر عاطفی شعر را چندین برابر سازد. شعر برقعی از یک روحیۀ غنایی – مرثیه ای برخوردار است. از یک شور و شوق محزون، حزن و دردی هم اگر هست ، ریشه در شوق و تحرک دارد.
در این مجموعه با یک بحر طویل هم مواجه می شویم که من بدون آن که بخواهم نقدش کنم ، نفس عمل را پسندیدم. چه ، بحر طویل در چند قرن اخیر در خدمت تعزیه و مرثیه خوانی بوده است با تاثیری به سزا که می تواند با احیای مجددش در این حوزه ، پتانسیل بالقوۀ خود را از نو در خدمت آن قرار دهد.
شعری هم در مجموعه دیدم با نام" صدای العطش عشق" که جدا علاوه بر مطلع و مقطع درخشان ، تصویرهایی خوب و ماندگاروعاطفۀ جوشان و سیلش، از یک توانایی ویژه برخوردار است که می تواند تا سال های سال زنده ، پویا و تاثیرگزار هم باشد . شعری تماما تجسمی با تصاویری عینی و ملموس و تعابیر بکر :
کویر ، آینه ها را کشیده در آغوش
چقدر چشمه نشسته است در دلش خاموش...
ص44
در یک نگاه کلی من می توانم برقعی را در این مسیر ، پویا قلم داد نمایم که در تکاپوست تا هویتی مستقل و شناس نامه ای جدا برای خود تعریف کند. زبان ساده و بی پرده و احساس که در دل واژگان در لا به لای سطور، خود می نمایاند . وی توانسته است در کل از برخی نگره های کلیشه ، شعریت بسازد و به سبک خود ارائه اش نماید و عمق معنوی و مضمونی برخی سروده هایش که بار عاطفی خوب با زبانی ایجازی و صمیمی بیان شده اند موجب ایجاد ارتباطی خوب با شنونده می شود.البته زبان می تواند به روز تر باشد و در برخی جاها با پرهیز از برخی کلیشه گویی ها ، شعر می تواند با حرکت بیش تر به سمت عینیت از توفیق بالاتری برخوردار گردد. برایش آرزوی توفیق دارم و با چند بیت برگزیدۀ دیگر به بحثم خاتمه می دهم:
سرتا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند
ص23
"استفادۀ موفق از ایهام پارادوکسی ."
تشنه می خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را
ص25
"تصویری خوب با استفاده از صنعت عکس معنایی."
این قصه آب می خورد از چشم شور ماه
نسبت به ماه طائفه از بس حسود بود
ص28
"تعبیری بکر با حشوی ملیح"
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جزعلی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب ، در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرئیل واژۀ بهتر نداشته است
ص35
"بیانی حماسی با کشف حوزه های معنایی خوب."
منابع و مراجع:
1.چشم انداز شعر معاصر، سید مهدی زرقانی، نشر ثالث، چاپ دوم، 1374.
2.نام او عشق است آیا می شناسیدش!؟، نقد و تاملی بر شاعرانگی حسین منزوی، سالار عبدی، انتشارات ابتکار دانش، چاپ اول، 1389.
سالار عبدی
کرج
10/ 11 /1389