نقد مجموعۀ غزل امیر حسین الهیاری از سالار عبدی به انضمام غزل نبوغ تکرار و چند
درود بر همۀ دوستان هم دل:
با پوزش از تاخیر به وجود آمده در به روز کردن این پست ، با یک غزل و چند رباعی و نقد مجموعۀ غزل " عقاب قلّه پوشان" سرودۀ " امیرحسین اللهیاری به روزم! بخوانید :
نبوغ تکرار
دانه – دانه ، زلال و رقص کنان ، آسمان در نبوغ تکرار است
نوت به نوت سمفونی شادی و شور ، هم نوازی برف با تار است
دو ، ر ، می ، سی ، لا ، سل ، فا ، می ، ر ، دو اجتماع ظریف شب بوها
دست هایم چقدر بی تابند دلم از تو چقدر سرشار است..!
بغض من در ردیف ترک بیات پرده – پرده تو را شکسته به اوج
روح الارواح ، فیلی و قرچه ، ناز چشم تو را خریدار است
آسمان برده دست در گوش و شور را در فراز می خواند
ریزش برف شهر دل تنگی ست آسمان ، گرچه خویشتن دار است!
دیدنت آرزوی پنجره هاست ، ای غزل خوان کوچه های بهار
تا بیایی ، به آسمان دعا ، آرزوهام دست بردار است
سمفونی شکوه چشمت را می نوازم به گوشه ای در شور
ای سفیر طراوت عشاق! مهربانی دوای بیمار است
دف به کف ، ابر از تو می خواند ماه این قصه را نمی داند
من! درآمد به بغض پروانه..! هم نوازی برف با تار است!
و این هم چند رباعی موسیقایی که برای اولین بار در زبان پارسی به صورت تخصصی با ایهامی چند سویه با استفاده از اصطلاحات موسیقی ساخته و پرداخته شده و شعریت یافته است
سواري دلگير!
تحرير غم انگيز و قطاري دلگير
دشتي حزين و بختياري دلگير
بيداد ، شكسته بغض را در تب عشق
از راه رسيده با قطاري دلگير
تحرير: گوشه اي در شور.
غم انگيز: گوشه اي در دشتي.
قطار: گوشه اي در بيات ترك.
دشتي: نام آواز.
حزين: گوشه اي در شور.
بختياري: گوشه اي در همايون.
بيداد: گوشه اي در همايون.
شكسته: گوشه اي در بيات ترك.
كرشمه..!
عشّاق كرشمه ات نهان مي آيند
از شور غمت ، موي كنان مي آيند
زيرافكن اوج تو شده صدر نوا
تحرير زن و جامه دران مي آيند..!
عشّاق: گوشه اي در راست.
كرشمه: گوشه اي در شور.
شور: نام دستگاه موسيقي.
زيرافكن: گوشه اي در ماهور.
اوج:گوشه اي درشور،دشتي،اصفهان.
صدري: گوشه اي درافشاري.
نوا:نام دستگاه موسيقي.
جامه دران:گوشه اي درافشاري.
اوج روح الارواح!
غم! مويه كنان ، حصار شب را بدريد
از نغمۀ كشمير تو بيداد خريد
از طرز همايون سپهرت پرسيد
آن گاه به اوج روح الارواح رسيد!
مويه: گوشه اي در سه گاه.
حصار : گوشه اي در سه گاه.
نغمه: گوشه اي در راست.
كشمير: گوشه اي در ماهور.
بيداد: گوشه اي در همايون.
طرز: گوشه اي در راست.
همايون : نام دستگاه موسيقي.
سپهر: گوشه اي در راست.
اوج: گوشه اي در شور،دشتي،اصفهان.
روح الارواح: گوشه اي در بيات ترك.
و این هم چند چهارتایی و پنج تایی
پرتغال کم خونی!
دل گیر توام! دو چشم زیتونی من!
تبعیدی توست عشق طاعونی من
ای زیبایی ت فخر مصر دل ها
می پروردت جنون فرعونی من
دل شورۀ - پرتغال کم خونی – من!
سوالی دارم..!
می داند او که من چه حالی دارم..!؟
یا در دل بغضم چه خیالی دارم..!؟
یک جفت نگاه و این همه زیبایی..؟
از خالق این جفت سوالی دارم...!( ؟)
عقاب قلّه پوشان دربوتۀ نقد
|
امیرحسین اللهیاری ، از شاعران خوب ، جوان و خوش آتیۀ امروز است. وی متولد ۱۳۶۲ شهرستان ابهر زنجان است. پزشکی خوانده است و مجموعۀ دیگری با عنوان ” آن حرف دگر ” که هفتاد و دو رباعی عاشورایی را در بر می گیرد ؛همین امسال – ۱۳۹۰ – به بازار نشر عرضه کرده است. و اما ماجرای مجموعۀ غزل عقاب قلّه پوشان..! این مجموعه ، در هزار نسخه ، توسط انتشارات روشن مهر در ۵۶ صفحه چاپ و منتشر شده است . مقدمۀ آن را آقای بهاء الدین خرمشاهی نوشته است و من مدتی پیش از طرف یک دوست آن را دریافت کردم و با خواندن چند غزل از آن پی بردم ، با شاعری توان مند و آشنا به ظرایف و دقایق شعر روبه رو هستم که به سهولت تواند غزل سرود و غزل سرود! در طول این مدت بارها و بارها این مجموعۀ کم حجم را خواندم– خاصه برخی غزل هایش را – ، طوری که از حفظ شدم و این اشتیاق و علاقۀ من به شعر اللهیاری دو علت عمده داشت. اول این که روح و حال و هوای شاعرانگی حسین منزوی به شدت بر شعر اللهیاری سایه انداخته بود و من در بسیاری از غزل ها ، این آموزه های متاثرانه را می دیدم و این موضوع برای من که بالغ بر ده سال است شعر معاصر را در حوزۀ غزل ، با محوریت حسین منزوی بزرگ می کاوم بسیار لذت مند و حایز اهمیت بوده و است. البته اگرچه بارها در سلسله نقدهای پیشین نیز به کرات از من خوانده و شنیده اید که شاعران سی و پنج سال اخیر زبان پارسی ، خواسته یا ناخواسته متاثر از آموزه های شعری حسین منزوی بوده و هستند و این چیز غریبی نیست! دلیل دوم این اشتیاقم نیز جنون و شوریدگی خاصی بود که در دل غزل ها جاری ، ساری و حاکم می دیدم ! شاعر ، روحی داشت و دارد غوغایی و پر هیاهو و حس کردم از بطن واژگان غزل ، درد می چکد ، غم تراوش می کند و جنون در بیت بیت آن ، دست در دست تلاطم ، پرسه می زند و می گدازد. جناب خرمشاهی عزیز در مقدمۀ این مجموعه اشاره ای فراگیر کرده است به طنز – اغلب سیاه و تراژیک – که از عمق فهم و دریافت و روح دامنه دار شاعرش حکایت می کند و من اضافه می کنم علاوه بر طنز تلخ ، سیاه ، تراژیک و اشک بار در بطن واژگان غزل ها ، موارد دیگری چون طعن ، نکوهش نکوهیدنی ها ، پرخاش گری ، تعریض ، کنایه و .. بر می خوریم که همگی از روح دردمند شاعر نشات می گیرد. دردی عمیق و جان کاه که در چینش واژگان شعری خود نموده اند و گاه به فلسفۀ سرایش پیوند خورده اند..! موسیقی شعر در همۀ سطوح آن – چه بیرونی ، کناری و چه معنوی – ، تاثیر گزار است و این ، علاوه بر استفادۀ شاعر از ردیف های محکم و گوش نواز ، واج آرایی یا به قول دکتر شفیعی کدکنی مجاورت جادویی حروف ، استفاده هرچند کم رنگ از تعابیر موسیقایی ، به حرکت سیال و آهنگین نهفته در دل واژگان هم برمی گردد که گاه با ترکیبی هنرمندانه از واژگان مدرن و امروزی با واژگان آرکاییک و دیروزی ، به دنیای جدید سلام کرده اند. زبان ، زبانی قوی و توان مند است که در هر سه لایۀ خود موفق عمل کرده ایت . در سطح اول ، صنایع بدیعی چون تکرار ، سجع ، واج آرایی و در کل تکنیک های آوایی و موسیقایی ، چه بیرونی ، چه معنوی ذاتی زبان را پر رنگ می کند و به خوبی به لایۀ بیرونی زبان ، رنگ و لعابی ویژه می بخشد. در لایۀ دوم زبان که می توان گفت تمامی صنایع ایماژی و تصویرگری و در یک کلام علم بیان ( مجاز ، استعاره ، کنایه ، تشبیه ، تمثیل ، رمز ، ابهام ، ایهام و… ) مطرح می شود این مجموعه ، حرف هایی برای گفتن دارد و هرچند میزان استفاده از اسامی ذات ، بسیار کم تر است از اسامی معنا، اما از برخی استعارات ، تشبیهات ، تمثیلات و برخی ایهام های هنرمندانه و امروزی بهره جسته است و به پرباری و تنومندی هنرمندانۀ زبان در لایۀ دوم خود انجامیده است. در واقع لایۀ اول و دوم هرکدام سعی در تولید هستۀ زبان دارند ، یعنی آن قسمتی از زبان که مضمون و محتوا را در خود پروریده و انتقال می دهد و در واقع عمق اندیشه ای شعر را هم باید از همین لایۀ مرکزی یا هستۀ زبان سراغ گرفت. گفتم شاعر به تناسب ، هم از زبان امروزی و هم دیروزی در شعر خود استفاده کرده است و با ترکیبی خوب و هنرمندانه ، به زبانی درخور و شایستۀ غزل رسیده است. هرچند من با برخی از این نوشده گی ها مشگل دارم و به عنوان مثال قرار گرفتن واژه هایی چون قلقل ، دل ، تل را در یک غزل به عنوان قافیه نمی پسندم اما در کل شاعر را در این مورد موفق می دانم؛ اکنون کتاب تو غزل نیم خورده ای است بی رنگ و بوی قافیه های سرشتی ام نه چشم خواهشی نه امید گشایشی من هفت پیچ کوچۀ بی سرنوشتی ام غزل ۸ شاعر ، به تبعیت از بزرگانی چون حسین منزوی ، در لایۀ میانی زبان شعری اش – هر چند آزموده شده اما باز موثر – ، از تلمیح نو بهره می گیرد که در آن شاعر ، به فراخور حس و حال شاعرانگی اش در غزل خود ، شخصیت های تلمیح ساز کلاسیک چون فرهاد ، رستم ، مجنون ، شیرین و … را در بازی های خود ساخته شرکت و نقش می دهد و به دخالت در سرنوشت هایی که مدنظر و زاییدۀ حس و اندیشۀ خود اوست هدایت می کند. نمونۀ بارز این نو تلمیح آفرینی را می توان در غزل منزوی به وفور یافت که حتی در غزلی به این خستگان تلمیح دیروز این سان می تازد: دیگر برای دمِ زدن از عشق باید زبانی دیگراندیشید
چند نمونه از این ابتکار آزموده شده را می توانم در مجموعۀ حاضر مثال بیاورم؛ بیا بنوش و تبر را به دوش من بگذار که : نسل خم شکنان این شراب را خوردند غزل ۲۶ سهراب من! بیا و ببین کار رستمت این گونه در کنار تو این جا تمام شد غزل ۱۸ همین طور شاعر به تناسب ، در ترکیبات و واژه چینی خود از برخی اصوات و شبه جمله ها و ادات بهره می برد که نمونه هایی چون هح ، هی ، ها و … از این موارد است؛ دوباره قامت تان راست شد ، قوی شده اید! ندیده های یهودا هح! عیسوی شده اید؟ غزل۱ شاعر ، زبان ترکیبی اعتراض و شکوه را بر غزل ها استیلا داده است و به تناسب و فراخور موقعیت های موجود از این تم اعتراض و شکوه پررنگ بهره می جوید. گویا ذهن شاعرانه و تفکر خاص وی بسیاری از حرکت ها و به روز شده گی های مصلحتی را نمی پسندد و بر آن ها می تازد این فریاد ، با نوعی طنز تلخ و اشک آلود و گاه گاه با رنگ و رنگ فلسفی توامان بیان می شود برای نمونه به اولین غزل مجموعه اشاره می کنم که سرتاپا طعنه و نکوهش است به شکلی هنرمندانه با نوعی تهکّم که زشت شده گی ها و بدی ها را به طعنه و استهزا نمود می دهد و به برخی هنرمند نمایان بادنجان دور قاب چین و بوقلمون صفت که به رنگ مصلحت هر روزه توان درآمدن دارند می تازد و دیگر هیچ… دوباره قامت تان راست شد ، قوی شده اید! ندیده های یهودا هح! عیسوی شده اید؟ سکندری نروید ای عرق سگی خورها چرا گمان برتان داشت مولوی شده اید؟ دوباره سکّه شده کار و بارتان آری دوباره صاحب ارواح معنوی شده اید … سلام! حضرت استاد نقطه چین عزیز! سلام وای! شما هم که منزوی شده اید! غزل۱ از سایر نکات بارز و گفتنی در این مجموعه ، دارا بودن حسن تعلیل ها ، حسن عجب ها ، پارادوکس ها و برخی استدلال های شاعرانه است که با منطق روزمرّه گی هم گاها در تضاد است ؛ بنگرید: خدایا! تو دسته گلی را فرو برده بودی به عمق کلاهت و یک زن درآورده بودی غزل۱۰ استدلالی نمکین و موثر!
فرشته اید و از آن نمونه های عجیب که دردهای زمینی نمی کند ولتان غزل۵ نوعی پارادوکس !
مسیح پشت مسیح آمدیم تا هر بار جهان به دوش چلیپای دیگری باشد غزل ۱۷ سیاه شد همۀ طاق آسمان ، انگار رسید قصۀ رنگین کمان به رنگ بزرگ غزل ۳ به سر کشستن ات آری رسیده است ، این بار علامت نزدن نیست ، مرگ ، سنگ بزرگ غزل ۳ ناف مرا به نام کبوتر بریده اند هر چند در قفس که نمی شد عقاب شد غزل۱۵ حسن تعلیل!
گل بهشت جهنّم دگر چه تدبیری است؟ که جز جهان تو دنیای دیگری باشد؟ غزل ۱۷ حسن عجب! دایرۀ واژگانی مجموعه هم هر چند زیاد و وسیع نه ، ولی به به ترین شکل با ایجاد برخی فضاهای نوظهور و تاثیرگزار ، و گه گاه ساخت ترکیب های جدید و تناسبات معنایی دامنه دار و متکثر که در هر دو محور عمودی و افقی نماد و نمود پیدا می کنند ، عمل کرده اند. می توان برخی از واژگان کاربردی و معناساز از این دست را چنین ذکر کرد: آسمان با تمام متعلقات ، پلنگ( زیر سایۀ منزوی) ، کلاغ ، خدا، سراب، عمر، عقاب و … به علاوه ، شاعر با تکنیک بالای خود در خلق مضامین با استفاده از برخی شگردها چون شگرد غافل گیری( surprise) ، واقع نمایی( realization) و آشنایی زدایی ( deformalization) به فضاهای جدید و جذابی پا می گذارد و دست خواننده را گرفته پا به پا با خود می برد و به عواطف تازه مکشوف میهمان می سازد! نوع دیگر دیدن و از نو دیدن و به چشم احساس آمیخته به درد جنون نگریستن ، تمام آن چیزی ست که شاهدش هستیم؛ وصله وار اکنون به دوش آسمان افتاده اند روزها چون پیرهن های کفن پوشان بلند غزل ۴ چه بود آن دو تا لقمۀ گرد نان معسّل؟ چه برکت که از گیس خرمن در آورده بودی غزل۱۰ شهر خاموش و همسایگان خواب، کوزه ها تشنۀ جرعه ای آب شاید این مهربان مرد قصّاب ، دفترم را ستاند به چیزی غزل۱۴ درود ای نی گل داده در صبوری من چه سینه ها که تو باید به دادشان برسی غزل۱۹ گفتم که شاعر این مجموعه به شدت تحت تاثیر غزل و حال و هوای حسین منزوی ست ، چه در استفاده از واژگان و ترکیبات کاربردی و چه فضاها و حال و هوای مضمونی که نشان تاثیر شدیدش از این اسطورۀ غزل امروز دارد و این عجیب نیست. چه ، من در مجموعۀ نقد و تاملی بر شاعراگی حسین منزوی به این مساله پرداخته ام و گفته ام تمام شاعران سی و پنج سالۀ اخیر را مستقیم یا غیر مستقیم تحت تاثیر اشعه های شاعرانگی منزوی می دانم. نمونه ای که در مورد اللهیاری نمود بارزتری یافته است. البته قصد دارم نام بزرگ دیگری در این تاثیر و تاثّر بیفزایم و آن نام سعدی است . بله، شاعر این مجموعه ، از نظر من ، دل بستگی عجیبی به غزل سعدی داشته و این تاثیرپذیری در کنار تاثیرپذیری از غزل منزوی به وضوح قابل بررسی است؛ ای که در صفحه های تن تو، خوب با خوب تر در تقابل حلقۀ آستینی و گریه! ، سایبانی و خورشید نیزی! غزل۱۴ مرا که از در خویش امشب، گرفته ام سر خویش امشب بخوان به بستر خویش امشب به هر بهانه که می دانی غزل۲۳ و باز می گویم اگر در آشفته بازار امروز شاعری پیدا شود که با تناسبات و اقتضائات امروزی تواند غزل سرودن را ، باید به احترامش به پاخواست و اللهیاری نشان داده مرد این کارستان بوده است و برخی غزل هایش بسیار قوی ، محکم ، توان مند هستند که اغلب نقطۀ قوت شان در بار معنایی عمیق ، ژرف و بال های اندیشه ای قدرت مند و سرشار از نیروی جنون و هم هنر و تکنیک های فنی قدرت مند شناسایی می شود! البته برای فهم بیش تر شعرها، دقت و حوصله ای برای خوانش چند باره لازم است. خواننده ای دردمند و جان آگاه باید که با خوانش عمیق و چندین باره ، پی به دردهای نهفته در بطن واژگان به ظاهر خموش و بی حوصله ببرد گاه به اشکی در چشم و گاه به خنده ای تلخ بر لب! فلسفه ای معنادار نهفته در برخی ابیات که بر هر چیز و همه کس به چشم سوال ، آن هم از نوع بی جواب و دیریابش می نگرد و گاه خیام وار تیره بینانه از فکر جواب منطقی منصرف می شود و خود می داند که در پس این سوال ها ، جوابی نیست و تنها می پرسد که پرسیده باشد و فهمانده باشد که خروار خروار می توان سوال بی جواب داشت و دم نزد یا به اشارت و کنایت گفت و خود را به کوچۀ علی چپ زنان رد شد و دیگر هیچ… نوعی پرخاش گری و ستیزه جویی و تاختن به دردهایی که شاید درمانی ندارند و راه چاره ای جز تسلیم! شاعری که به علت فهم بیش از حدّ چیزهایی که داشتن شان جز درد و اندوه ثمره ای ندارد ، گلایه می کند ، اشک می بارد ، بغض می کند و سرانجام راه به جایی نمی برد و به غزل بازمی گردد! مجال بین دو بوسه است زندگانی و …عشق در این دقایق فرّار می تواند زیست غزل۲۷ تا به جایی که یادم می آید گربۀ بی حیایی نبودم بد تو بودی، مقصّر تو بودی، ای نگاهت در باز دیزی غزل۱۴ نارنج زار خرّم اندیشۀ بشر جوشیده خون چاه کسی از درون تو غزل۲۰ تا صبح مرد راه راهی را که زندانی – -در خویش کردم بر تن خود خال می کوبد غزل۱۶ دوباره یک شب بی پایان ، شبی گرفته و توفانی ((من)) از حوالی شب برگشت، ((تو)) را نوشته به پیشانی سلام دیرک زخم آلود، سلام کوچۀ اخم آلود دوباره تیرگی رگبار، دوباره تر شدن آنی به آن تهمتن کوچیده: بگو به متن غزل برگرد که بر فراز دماوندت زدند پرچم تورانی!…
|