غزل آهن ربایی شیشه ای از سالار عبدی
غزل
آهن ربایی شیشه ای..!
زیر نظر دارد مرا ، با چشم هایی شیشه ای
از ابتدای این غزل ، تا انتهایی شیشه ای
من! با گلوی واژه های شعر بی آیینه ام
می خوانمش در گوشۀ دل ، با صدایی شیشه ای
شک می کنم گاهی به بودن های مرگ آلوده ام!
با سنگ ایمان می زنم ، طرح خدایی شیشه ای
من! ترسی از مردن نه..! شکل قبر زجرم می دهد
جسم مرا آن روز بگذارید جایی شیشه ای..!
جایی میان این غزل ، خواب تو را طی کرده ام
در سرنوشتی بی صدا ، با لای لایی شیشه ای..!
نام مرا حک می کند دیوانه ای بی سرزمین
با بغضی از جنس خدا در انزوایی شیشه ای
ترکیب اضداد است جمع قلب های خسته مان
آهن ، تویی! شیشه ، منم! آهن ربایی شیشه ای..!
در سینه ام سمفونی چشم تو غوغا می کند
در اوج تحریر جنون ، با ماجرایی شیشه ای
از انتهای این غزل تا ابتدای این جنون
زیر نظر دارد مرا با چشم هایی شیشه ای..!
از مجموعه غزل : من! را به خدای چشم او بسپارید ...
سالار عبدی